کوکی
 
بعد از اینکه نشستم و چند پست آخرم رو خوندم به این نتیجه رسیدم که در کل خیلی اصرار داشتم بگم که من هم قبلا آدم بودم. البته هنوز هم هستم. ولی شدیدا دستم بنده.

نه اینکه ناراضی باشم یا اینکه زبونم لال، گاز گاز، تف تف، از نی نی داشتن پشیمون شده باشم هاااا. نـــــــــــــــــه!

فقط همش  هی دستم به نی نی بنده. سرم بهش گرمه و دلم هم البته بهش گرمه. و اینا :|

 

تازشم! نی نی داشتن خیلی هم خوبه. یکی از خوبی هاش اینه که اصن می دونین فرق مقوی بودن با مغذی بودن چیــــــه؟

نمی دونین که!!!

ولی من می دونـــم

 

فرقش اینه که مقوی بودن یعنی اینکه سوپ نی نی رو با کره یا روغن پر کالری کنی. ولی مغذی بودن یعنی اینکه سوپ نی نی رو با یه عالمه چیز میزایی که مغذی هست مثل حبوبات و ماهیچه و اینا بپزی.

 

حالا کی می دونه که با مغز از عرش به فرش کوفیده شدن یعنی چی؟

[ دوشنبه ششم مرداد 1393 ] [ 15:39 ] [ کوکی ] [ ]
+
آقا این مدتی که من نبودم، انقده حالم خوش بوده، خوش بوده، خوش بوده که الان اصن اشک حلقه زده تو چشام :|

از اون ور که همسر جانم ور شکست نشده که شده، از اینور فرشته کوچولوم تغییر هویت ندادن و به شیطون کوچولو تبدیل نشدن که دادن/شدن.

از یه ور دیگه ماشینم را از کف ندادم، که دادم و پیاده نشدم، که شدم. تازه قبلش هفتصد بار راهی صافکاری نشده بودم که شده بودم. از یه ور دیگه دزد نیومد کامپیوتر ماشینو ببره، که دستش درد نکنه، زحمتشو کشید و برد. از یه ور دیگه (سمت جنوب غربی مد نظرمه) قبلن ها موجودی بنام انسان بودم. الان روم به دیفال ..،  اصن از قدیم گفتن سگ بشو، مادر نشو. البته دور از جون مادرهای جمع. خلاصه اش کنم، این روزا یه چشمم جیشه، یه چشمم پیفه. بر وزن همون خون و اشک.

بدینوسیله به اطلاع می رسانم که لطفا فقط انرژی مثبت بفرستید برام که گول بخورم و الکی بهم تلقین شه که همه چی آرومه و من همچنان خوشبختم. خدافظ.

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 11:24 ] [ کوکی ] [ ]
پست قبل اشتباهی ثبت شد،

در اصل مطالبی که در اون پست میبینید، مقدمه مطلب دیگری هست.

 

[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 21:50 ] [ کوکی ] [ ]
یکی هس، من میشناسمش. وقتی میخواد از ته دل بخنده، خنده اش این صدا رو می ده از دهنش: "یاع یاع یاع یاع"

بعد اگه بخواد بینهایت بخنده، این صدا رو میده از چیزش* :قارت قارت قارت"

:|

بعد اونوخت حالا چی؟ 

اگه خدای نکرده بخواد بترکه از خنده

  دیگه توضیح نمی دم. فقط در همین حد بدونین که به معنای واقعی می ترکه

 

 

[ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 ] [ 1:43 ] [ کوکی ] [ ]
بچه نیس که!

بمب ساعتیه.

دم به دییقه می ترکه. هی گریه می کنه. مثه یه کوآلای کوچمولو هی می چسبه بهم. 

 

دیشب جاتون خالی، چنان پیفی کرد که! واهی خدا!   می ترسم حالتون بد شه. تعریف نمیکنم دیگه.

خب دیگه بسه. پاشین خودتونو جمع کنین. این جوری هم به من نیگا نکنین. یه زمانی منم آدم بودم.

[ چهارشنبه هفتم خرداد 1393 ] [ 16:19 ] [ کوکی ] [ ]
آقا ما که خونه مون آسانسور که نداره که! همش ۲ طبقه بیشتر نیست. واسه همین تجربه آسانسور سواریمون با پرنسس کمه. فقط اون اولا که تازه بدنیا اومده بود، یه چن بارتو بیمارستان آسانسور سواری کرده بودیم و چند جای دیگه که انگشت شماره. خب حالا شما تصور کن پرنسس ما تو ماشین که میشینه، توی امواج آسفالت، وقتی ماشین بالا و پایین میره، خانم خانما رقص شکم میکنه. انقد که از ترس هی شکمشو سفت میکنه و ول میکنه :/ چن وقت پیشا رفتیم خونه یکی از دوستام، خونه اش طبقه چهارمه. جاتون خالی تو آسانسور :|  دو تایی ادای سرخپوستا رو در می آوردیم. جیغ میزدیم و دور خودمون می چرخیدیم. (آندیا از ترس آسانسور.منم بخاطر اینکه تو جو قرار گرفته بودم)

بعد اونوخت وقتی رسیدیم به طبقه چهارم، نگو اشتباهی رفتیم طبقه پنجم. بعدش هم خودبخود رفتیم پارکینگ. البته فکر کنم خودبخود نرفتیم پارکینگ. اون آقاهه که تو پارکینگ منتظر وایساده بود و هیچم اعصاب نداشت، مقصر بود.

خلاصه درد سرتون ندم. هواپیما خیلی وحشتناک تر از این صوبتاس.

[ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 15:45 ] [ کوکی ] [ ]
هفته دیگه اولین تجربه سفر هوایی نی نی ماست.

من نمیدونم چی میخواد پیش بیاد. نگرانم اگه تو هواپیما بیتابی کنه، جیغ جیغ کنه و سر جاش بند نشه و در طی پرواز هی بخواد دل بچه ام بریزه و بترسه و بهونه بگیره و دلش بخواد بره جلو بشینه تو کابین خلبان مثلا، چی کار کنم من. مخصوصا که بچه ام به باباش رفته و از هواپیما میترسه (اینو از اونجایی فهمیدم که نی نی توی ماشین در حال حرکت، مخصوصا اگه سرعت یه کم زیاد باشه و از توی پستی بلندی های نرم آسفالت رد شیم، دلش میریزه و خودش رو سفت می کنه.) دقیقا مثل باباش. توی هواپیما هم موقع اوج گرفتن یا ارتفاع کم کردن، دل آدم میریزه همش. روده بزرگ و نیمکره چپ مغز جاشونو گم می کنن. یه چیزی تو این مایه ها. 

یه بار یادمه تو هواپیما نشسته بودم. اونوخت یه بچه  کوچولو در نقش ازراىیل همش از اول تا آخر گریه میکرد. البته بعضی وقتا گریه نمی کرد. چون نفسش رفته بود. بعد من در کل ۸ ساعت پرواز، با چشمای خونی دلم میخواست برم بچه هه رو برنم. الان ولی به بچه هه حق میدم. یادمه مادربزرگش بغلش کرده بود و بیخودی سعی میکرد بچه رو آروم کنه. خیس عرق شده بود.

شما تجربه اش رو داشتین؟ یا بلدید اینجور مواقع چیکار باید کرد؟

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 18:5 ] [ کوکی ] [ ]


این هم عکس فرشته ی ما




"خیلی دوست دارم/خیلی وابسته ات شدم/با اینکه تازه اومدی/بد جوری عاشقت شدم"


پ.ن: نوروز 93 اولین نوروزیه که پای هفت سینمون سه تایی هستیم :)

سال نوی همه دوستای خوبم مبارک باشه. بووووووس


[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 0:8 ] [ کوکی ] [ ]
دِ بترکین اُی که هِی

به هزار امید اومدم سر زدم ببینم چه خبره..

مثلن تولدمه هاااااا

نه تبریکی نه چیزی

شیطونه میگه جفت پا بپرم رو شیکم هاشون.

وای به حال همسر جانه اگه اونم مثه شما یادش رفته باشه. واااااااای به حالشه :V

[ سه شنبه یکم بهمن 1392 ] [ 19:59 ] [ کوکی ] [ ]
اسم دخملم آندیا هست.

عکسش رو هم بعدا میذارم ببینید. امشب مهمون داشتم، خسته ام، نمیتونم.

مرسی از تبریکها و لطفتون، ببخشید که دونه دونه به کامنتها جواب ندادم. 

دخترم شکر خدا جراحی نشد. قرار بود تا ۴۸ ساعت پس از تولدش جراحی بشه وبعد از۲۵ روز دوباره جراحی بشه.

لطف خدای مهربون شامل حالمون شد.

دخترم سالم بود، سالمه سالم! :)

[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 3:58 ] [ کوکی ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ متعلق به شخص شخیص خودم است.
اضافه شد:
سلام. من کوکی هستم. متولد دهه 60.
این وبلاگ گوشه ای از آینه ی رو به من و زندگی ام است.
امکانات وب
< type="text/java">

var omitformtags=["input", "textarea", "select"]

omitformtags=omitformtags.join("|")

function disableselect(e){

if (omitformtags.indexOf(e.target.tagName.toLowerCase())==-1)

return false

}

function reEnable(){

return true

}

if (typeof document.onselectstart!="undefined")

document.onselectstart=new Function ("return false")

else{

document.onmousedown=disableselect

document.onmouseup=reEnable

}