تبليغاتX
کوکی

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
نویسنده : کوکی

این یکی دو روز گذشته

جمعه ای که گذشت دوستام اومدن دنبالم با هم رفتیم پارک جنگلی. خعلی باحال بود. بعد رفتیم خیابون ها رو دور دور کردیم. بعد هم رفتیم برای شام مرغ کنتاکی که من خیلی بدم میاد مخصوصن از سینه اش! لازم به توضیحه که مال من همش سینه بود. در این بین مرتب دوست کپل جان بهم زنگ میزد که پس کی میرسی خونه. (۲ روز پیشش اومده بود هیوجون رو برای ۲-۳ ساعت قرض کرده بود. حالا بعد از ۲ روز بدقولی٬ وقت گیر آورده بود و میخواست بیاد هیوجون رو تحویل بده خروس بی محل)
ساعت حدودای ۱۱ یا ۱۲ بود که بچه ها منو رسوندن خونه. بعد دوست کپل اومد و هیو جون رو آورد. بعلاوه یک ساک. نگو شازده ی احمق هیو رو زده زمین. فلاپش شکسته. تکه های فلاپ رو گذاشته بود تو ساک آورده بود. بعد هم پرو پرو برگشته میگه این همون تیکه از فلاپش هست که خودتون شکسته بودین و با چسب چسبونده بودین!!! چسبش کنده!!!!!! یعنی من میخواستم چنان مشتی بزنم تو فکش که دندوناش خورد شه بریزه کف زمین. بعد دندوناشو بریزم تو یه کیسه بدم دستش و بگم این همون دندوناته که با چسب چسبونده بودیش. چسبش کنده شد. ولی این کار رو نکردم. فقط نگاهش کردم. بچه پررو. حاضر نبود یه معذرت خواهی بکنه. حالا دقیقن نمیدونم باید چی کار کنیم. احتمالن باید سفارش بدیم از دبی یا ترکیه که اون تکه از فلاپ رو برامون بفرستن. بگذریم.
گذشت و تا ساعت حدود ۵ صبح شنبه کپل جان از راه رسید آخه رفته بود سفر کاری. برام از مک دونالد دو تا بیگ مک گرفته بود که گذاشتمشون تو یخچال برای نهار بعد همون موقع دیگه طاقت نیاوردم و چمدونش رو باز کردم به دنبال سوغاتی های خودم. برام سه تا تی شرت آورده بود که هر سه رنگشون سفید بود نیس خیلی نی قلیون تشیف دارم٬ قراره سفید بپوشم که چاقتر به نظر بیام آخه البته من اصن به روی خودم نیاوردم که لجم گرفته. بعلاوه یک شلوار از بالا آزاد به رنگ صورتی. برای مادرم یک روسری. برای بابام یه تیشرت راه راه سفید+صورتی. یه ست لباس بچگونه (پسرونه) به رنگ نوکمدادی و سفید. برای مادر خودش دو تا پیراهن. که یکیش زمینه اش سفید بود و اون یکی زمینه اش سبز بود. برای خودش هم پن شیش تا تیشرت و یه دونه شلوار جین گرفته بود. یک عالمه هم شامپو و خمیردندون و قرص ماشین ظرفشویی و شکلات و حوله و صابون و از این جور چیزا آورده بود. بعد من وقت نشناس؟ به کپل گفتم که فلانی هیوجون رو آورده. ولی یه خرده اش رو تو ساک آورده. کپل زرد شد و به مرحله انکار رسید. هی گفت اذیت نکن! راستشو بگو. من هم هی راستشو میگفتم. بعد کپل دیگه از مرحله انکار در اومد و بلافاصله به مرحله باور رسید. درجا قرمز شد و عصبانی شد و قرار شد فردا صبح بره دوستش رو بکشه.

دیشب مادرشوهرم رو دعوت کردم. باقالی پلو با ماهیچه درست کردم که خیلی خیلی خیلی خوشمزه شده بود. + ژله بستنی با ۲ طعم پرتقال و طالبی + سالاد میوه. جداگانه یه عالمه هم کیوی و توت فرنگی و گوجه سبز و پرتقال رو به سیخ چوبی کشیده بودم که خیلی باحال شده بود.

قبل از اینکه کپل از سرکار برگرده زنگ زدم بهش و گفتم برای روز زن چی خریدی برام. اون هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت دادم دیگه کادوهاتو!!! هیچی دیگه. امسال کادوی روز زن با سوغاتی یکی شد برام. ولی باز امید داشتم وقتی میاد برام گل میخره. وقتی اومد یه کم تو حیاط حیرون بود. که من فکر کردم داره گل یا هر چیزی که به مناسبت روز زن برام خریده رو قایم میکنه که سورپرایز شم. بعد خودش اومد تو. هیچی دستش نبود. من هم تو دلم یه لبخند گنده زده بودم و داشتم قند آب میکردم. یه ربع گذشت دیدم خبری نیس. هر چی میگذشت بیشتر لجم میگرفت. تا اینکه طاقتم تموم شد و خیلی نامحسوس رفتم حیاط رو زیر و رو کردم. دنبال کادو. که لازم به توضیحه هیچی پیدا نکردم. شما باورتون نمیشه من حتی لای علف های توی باغچه را هم گشتم. بعد که هیچی پیدا نکردم برگشتم تو خونه. چون مهمون هم داشتم. نمیشد زیاد تنهاشون گذاشت. هنوز ولی به روی خودم نمی آوردم که دلم میخواد بزنم زیر گریه. بعد به خودم قبولوندم که کادو گرفتن زیاد برای من مهم نیست.
خلاصه مهمونی خیلی باحال بود. یک عالمه زدیم و رقصیدیم و خندیدیم. حتی بعد از اینکه مادرشوهرم رفت ما به رقص و پایکوبی ادامه دادیم و خوش گذروندیم. بعد هم که لالا کردیم. الان هم که من دارم مینویسم کپل هنوز خوابه و من هنوز هم نفهمیدم دیشب تو حیاط داشت چی کار میکرد. آره دیگه.. اینطوریاس. این هم از اتفاقات این یکی دو روز گذشته. الان که خوب فکر میکنم٬ حدس میزنم احتمالن تو حیاط داشته هیوجون رو وارسی میکرده. چقده این پست طولانی شدا.




چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391
نویسنده : کوکی

آمدم. نبودی


خدا

 




چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391
نویسنده : کوکی

اولین شب ترک

من الان دارم در حالیکه در خاک قلت میزنم این پست را مینویسم. به چه زبونی بگم؟ آقا! من ماشینمو میخوام. اونی که دیشب توی پست قبل گفت "مطمئنم روزی نمیرسه که بگم کاش هنوز هم داشتمش"  من نبودم. نه. اون من نبودم. من اینقدرها هم احمق نیستم که چنین حرفی بزنم. اگر هم من بودم٬ پس لابد داشتم دروغ میگفتم. ای خدااا. من امروز بعد از اینکه کارم تو آرایشگاه تموم شد یک عالمه منتظر آژانس موندم. و بعد که آژانس اومد و من داشتم با تلفن حرف میزدم و سوار ماشین نشدم٬ راننده اش برایم قیافه گرفته بود. اخم کرده بود و هی برایم بوق میزدم که سوار شوم٬ به من هم بر خورد. برای همین رفتم کله ام را کردم توی ماشین و سعی کردم جیغ نزنم. فقط یک کم جیغ زدم. و گفتم هزینه کنسلیت چقده که بری و اینقد زیر گوش من بوق نزنی. من سلیته نیستم خدا. بعد دوباره زنگ زدم و یک ماشین دیگر گرفتم. بعد اون را هم کنسل کردم. دلیلش را نمیتوانم بهت بگویم. چون کاملن خصوصی-خانوادگی بود. خدایا همینطوری داشت پولهایم بابت کنسلی تاکسی ها تمام میشد که در آخر زنگ زدم به مادرشوهرم بلکه بیاید دنبالم و مرا نجات دهد.
خدایا الان غروبه پاییزه قطعن. و من دلم غم انگیزه مصلمن. یک دانه ماشین میخواهم. خدایا من الان باید برم کرفس بخرم. یعنی آخه تو چی جوری دلت میاد که من برم کرفس بخرم؟ هیب. فین. هیب.




سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391
نویسنده : کوکی

6 تایی

۱.  آقا ما بالاخره به حق پنش تن اگه خدا قبول کنه با هم آشتی کردیم. بزن دس قشنگه رو. خودم و کپل رو میگم. از اون روزی که گفتم باهاش دعوا کردم٬ قهر بودیم تا امروز. البته اینجانب از اولش هم آشتی بودم هاااا. ولی کپل جان تیریپ دخترونه برداشته بود. داستان قهر قهر تا روز قیامت و این حرف و حدیثا. دست به هر کاری که فکرشو بکنین زدم که باهام آشتی کنه. فقط مونده بود خودمو با کش تنبون دار بزنم که خدا رحم کرد و کپل زودتر از خر شیطون پیاده شد.

۲.  ماشین عزیزم فروخته شد. فردا صبح صاحب جدیدش میاد میبردش. احتمالن تا اون موقع یک عالمه عکس یادگاری میندازیم با هم. لازم به توضیحه که به طرز خیلی وحشتناکی متوجه شدم که یک و خورده ای خلافی دارم. نگو تا حالا هر چی دوربینهای طرح ترافیک ازم عکس مینداخته٬ عکساش اشتباهی میرفته در خونه یکی دیگه. شما خودت تصور کن بنده چه حالی ام الان. و چه حالی خواهم بود وقتی که کپل از ماجرا باخبر شود. مادر بگرید. احتمالن دور دوم قهر کلید میخوره

۳.  برای شماره ۳ حرفی ندارم که بگم. فعلن به خاطر شماره ۲ هنگ کردم. ترجیح میدم حرف نزنم.

۴.  الان یک عالمه خوشگل کردم. موهامو فشن کردم. منتظر نشستم کپل بیاد که با هم بریم بیرون آشتی کنونمون رو جشن بگیریم. باید با تمام قدرت و تا جایی که راه داره خوش بگذرونم. چون احتمال دور دوم قهر وجود داره. و به همین خاطر ممکنه تا مدتها از این فرصتها گیرم نیاد.

۵.  خیلی وقته که باید میرفتم ناخن هام رو ترمیم میکردم. هی امروز فردا کردم. هی امروز فردا کردم. هی امروز فردا کردم. از فردا هم که بی ماشین میشم. فکر کنم دیگه هرگز نمیرم ناخن هامو ترمیم کنم. جمعه هم مهمونی تولد دعوتم. الان دقیقن من نمیدونم میخوام چی کار کنم. احتمالن دستهامو مشت میکنم و میرم مهمونی. شاید هم دستکش دستم کردم؟! :))

۶.  دلم براش تنگ میشه.. ولی مطمئنم روزی نمیرسه که بگم کاش هنوز هم داشتمش. ای خدا منو مرگ بده ولی نذار بی وسیله بمونم که زندگیم مختل میشه اصن.




جمعه هشتم اردیبهشت 1391
نویسنده : کوکی

خلیج فارس یا الخلیج العربی؟


http://www.persianorarabiangulf.com/




پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
نویسنده : کوکی

منو ببخش

این آخری ها همش به یک نقطه خیره میشد. هر چی براش دست تکون میدادم انگاری اصلن متوجه نمیشد. عکس العملی نشون نمیداد. لب های باریکشو از هم باز میکرد و آه میکشید. شاید از چیزی ناراحت بود. از چشماش میخوندم. ولی نمیدونم چرا اونطور که باید.. براش وقت نمیذاشتم..
وقتی به خودم اومدم که سکته اول رو زده بود. دهنش کج شده بود. بهتره بگم تمام هیکل ریزه میزه اش کج شده بود. دیگه نمیتونست مثل سابق لب هاشو از هم باز کنه و آه بکشه. هر بار که این کار رو میکرد لب بالاش چپکی میرفت و لب پایینش خلاف جهت لب بالاییش. دیگه از قیافه افتاده بود. راستش خیلی زشت شده بود. مخصوصن که بعد از اون سکته ی لعنتی روی سرش لکه های سیاه بزرگ پیدا شده بود. تا اینکه امروز.. اون لکه های شوم رو روی سینه اش هم دیدم.
آخرین بار که نگاهم کرد انگار یه حرفی تو دلش داشت که هنوز به کسی نگفته بود. حس کردم میخواد به من بگه. نگاهش از اون نگاه های عمیق که تا استخوون آدم نفوذ میکنه٬ بود. ولی.. ولی فرصتش نه برای اون پیش اومد که حرفش رو بهم بگه و نه برای من شانسی بود که حرفاشو بشنوم.
وقتی از پیشش رفتم تا براش آب تازه بیارم.. تموم کرد و برای همیشه مرد.
دیدمش که چشماش هنوز باز بود. هیکل ریزه میزه ی قشنگش همونطوری که بعد از سکته اش چپکی شده بود٬ چپکی اومده بود روی آب. روی سطح آب دور تنگش٬ پر شده بود از حباب های ریز و درشت. یه جوری که فکر میکردی حباب ها اومدن تماشا.
من خودمو مقصر میدونم. نه به خاطر مردنش. البته من خیلی متاسفم که او مرد.
خودمو مقصر میدونم به خاطر اینکه شانس زندگی خوب رو ازش گرفتم. اگر هی امروز و فردا نمیکردم٬ اگر زودتر میبردمش توی حوض پارک دم خونه مون آزادش میکردم٬ حداقل میتونست اونجا یه کمی زندگیشو کنه. شاید اونجا لذت عاشق شدن و فرصت تولید مثل براش پیش می اومد...
ماهی کوچولوی من.. منو ببخش. من تو رو زندونی کرده بودم. بدون اینکه گناهی مرتکب شده باشی.


سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391
نویسنده : کوکی

بدون شرح




یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
نویسنده : کوکی

اتل و متل! بهار بیرونه. مرغابی تو باغش می‌خونه. باغ من سرده، همه‌ی گل‌هاش پژمرده دونه دونه.

بودنت هنوز مثل بارونه، تازه و خنک و ناز و آرومه. حتی الان از پشت این دیوار که ساختند تا دوستت نداشته باشم.

اتل و متل! بهار بیرونه. مرغابی تو باغش می‌خونه. باغ من سرده، همه‌ی گل‌هاش پژمرده دونه دونه.

بارون بارونه، بارون بارونه، ...

دلم تنگه، پرتقال من! گلپر سبز قلب زار من! منو ببخش، از برای تو هر چی که بخوای میارم.

اتل و متل! نازنین دل! زندگی خوبه و مهربونه. عطر و بوش همین غم و شادی کوچیک و بزرگ‌مونه.

آهای زمونه! آهای زمونه! این گردونه‌اتو کی داره می‌چرخونه...

بودنت هنوز مثل بارونه، مثل قدیما، پاک و روونه، از پشت این دیوار بی‌رحمی که بین‌مونه.

هاچین و واچین! عسل شیرین! قصه‌مون هنوز ناتمومه. از این‌جا به بعد کی می‌دونه که چی سرنوشت‌مونه.

بارون بارونه، بارون بارونه، ...

امشب و فردا برام خیلی خاص هست. نمیگم برای همیشه.. ولی میدونم که برای سالها این شب و روز بعدش برام خاص خواهد ماند.

این روزها درگیرم. زیاد. داداشم رو لطف کردن و انداختن زندان. من و بقیه خانواده ام هم شدیم اسپند رو آتیش. از عصبانیت داغیم و داریم بپر بپر بازی میکنیم. این قضیه بعلاوه قضیه روز خاصی که براتون گفتم٬ حالمو گرفته. بدجور. اعصابم داغون شده. و زود از کوره در میرم. تا الان که در خدمتتون هستم یک دعوای حسابی با بابام و نیوشا و کپل و یکی از عمه هام داشتم بعلاوه یک کل کل درست درمون با مادرشوهرم. هیچ دل و دماغی هم برای مهمونی این ماه ام ندارم. الان هم از عصبانیت دلم میخواد با شدت گریه کنم. کاری که ۲ روزه برام روال شده. الان هم دوست کپل داره میاد اینجا. دلم میخواد وقتی دیدمش از گیسهاش بگیرم و دور اتاق بچرخونمش. دلیلش رو هنوز نمی دونم.

بیا. این هم اولین اشک درشت بعد از نزدیک ۲ ساعت که از گریه قبلیم میگذشت. همین الان مستقیمن از چشمم تالاپی افتاد رو فرش. بعد هم نفوذ کرد و رفت که به ریشه اش برسه. این هم دومیش...
چن ساعته یه چیزی توی اعماق دماغم گیر کرده. نه میاد پایین. نه میره بالا. راه نفسم رو بسته. فین فین کردن تاثیر نداره. الان که دارم گریه میکنم٬ حس میکنم اونی که گفتم شل شده. داره میاد پایین. دیشب خواب میدیدم کپل برام یه هلیکوپتر خریده و من خیلی خوشحالم. با اینکه همیشه از هلیکوپتر بدم می اومده. هی میرفتم باهاش پرواز میکردم. خیلی حال میداد. کپل صبح بهم گفت که دیشب هی تو خواب بلند بلند میخندیدم! دیدین؟ دیوونه شدم رفتم پی کارم. به همین سادگی. به همین خوشمزگی. به همین مسخرگی. من الان اصلن نمی خوام با دوست کپل رو به رو بشم. از بس گریه کردم چیزی از چشمای سابقم باقی نمونده. به جاش تو صورتم دو تا گوله در هم پیچیده ی زشت هست که لاش بازه و از اون لا میتونم ببینم. موهام ژولی پولیه و دماغم قرمزه کبود شده. لبم هم پوس پوس شده.
از همه بدتر اینه که حاضرم سر تمام موهای کله ام شرط ببندم که کپل اصلن نمیدونه امشب چه شبیه و فردا چه روزیه.

این لینک هست برای دانلود >>> ×




سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
نویسنده : کوکی

داره باد میاد

از آنجایی که خانه ی ما پارکینگ نداله و فقط حیاط داله٬ مقداری از این روکش های ماشین که روی ماشین می کشند و من نمی دانم اسمشان چیست داریم. البته ما اینها را هیچ وقت روی ماشین ها نمی اندازیم. این چن وقته که هیوجون به جمع خانوادگیمون پیوسته٬ روی هیوجون و یک موتور معمولی ای که داریم می اندازیمشون. الان هم طوفان شده. هی باد میزنه روکشها رو از روی اون دو تا بدبخت می اندازه پایین. هی من میرم پایین. صاف و صوف کنم. گیره میزنم. تیکه آهن و پاره آجر میذارم روشون که سنگین شن. بعد بدو بدو میام بالا. از پشت پنجره نیگا می کنم میبینم باد زده همه رو دوباره انداخته. در این دو دفعه آخر دیگر بی خیال موتور معمولیه شدم و فقط روکش هیوجون رو درست کردم. همین الان صدای اون تیکه آهنه که روی روکش هیوجون گذاشته بودم را هم شنیدم. معنی اش این است که باز هم باید مثل یویو بروم پایین روکش هیوجون رو درست کنم. خلاصه سوژه خنده همسایگانی که به حیاط ما دید دارند شده ام. چون از اونجایی که باد و طوفان و رعد و برق شدیده٬ همه همسایه ها خانوادگی اومدن پشت پنجره تماشا. آها! الان یادم اومد!!! اسم اونها که گفتم٬ چادر ماشینه.

علاوه بر این بدبختی ام یک بدبختی دیگر هم دارم که باعث شده حس ششمم بهم بگه نزدیکه که به سوی دیار باقی بشتابم. چون من از رعد و برق و طوفان می وحشتم. مخصوصن اگر توی خونه تنها باشم. اگر ۱۰ دقیقه ی ذیگر هم وضع به همین منوال ادامه داشته باشد و من همچنان زنده باشم٬ شال و کلاه می کنم و می روم خانه ی داییمینا (که نزدیکترین پناهگاه به خانه ی ما است) پناه میگیرم.

مادر بگرید. همین الانه الان برق هم رفت. و لبتابم خیلی هم که بخواهد به ما حال بدهد یک ربع بیشتر روشن نمی ماند. و این یعنی مرگ تدریجیه من در ۱۵ دقیقه.




دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391
نویسنده : کوکی

هییییعن

شدیدن با خطر انقراض داریم دست و پنجه نرم می کنیم. این فامیل ها و آشناهای ما اعصاب برایمان نگذاشته اند. هی دارند دانه دانه می افتند و می میرند. کورس گذاشته اند انگار. تو محله مان هم تلفات بالا رفته است. همه اش از این چراقها و پارچه ها و بنرها به در و دیوار وصل کرده اند و مغازه ها یکی در میان تا اطلاع ثانوی تعطیل اند. این وسط من دارم در به در دنبال تدارکات مهمانی ام میگردم. گفته بودم برای اردیبهشت یک مهمانی بزرگ دارم؟ گاهی چنان استرس میزند بالا که راه گلویم را میبندد و نفس نمیتواند برود و بیاید. یکی نیست به من بگوید آخر مگر مرض داشتی همچین مهمانی ای ترتیب دادی. دیشب با کپل جان رفتیم یک سری خریدهای سوپرمارکتی ام را انجام دادم. طبق برنامه الان باید میرفتم پارک دمه خانه مان و ماهی قرمز عیدمان را در حوض پارک می انداختم که بقیه عمرش را آزاد زندگی کند. بعد می رفتم باشگاه و بعد می رفتم بادمجان میخریدم. ولی همچنان در رختخواب هستم و دارم تایپ میکنم و خمیازه می کشم. گاهی کپل هولم می دهد و من از سمت راست دارم می روم توی میز وسط مبلها. آخر ما لای مبلها خوابیده بودیم/ایم. یادم می آید دفعه آخری که داشتم به سمت میز وسط مبلها هل داده میشدم٬ شیشه ی میز جداگانه هول داده شد و شترق افتاد روی ظرف سبز رنگ خوشگلی که روی سطح زیرین میز قرار داشت و شیشه سالم ماند و ظرف سبز رنگ خوشگل پودر شد رفت پی کارش. الان به جای اون ظرف سبز رنگ خوشگل هیچی دیگر نگذاشته ایم. و فقط صفحه شطرنج و یک دست ورق گذاشته ایم. آخر دیشب داشتیم هندوانه میخوردیم و قلیون میکشیدیم و بازی می کردیم. الان که دارم فکر می کنم می بینم که هی وای من! چشم کپل جان روشن! دیشب چه خواب های بی ناموسی ای می دیدم هااا. هییییعن