جمعه ای که گذشت دوستام اومدن دنبالم با هم رفتیم پارک جنگلی. خعلی باحال بود. بعد رفتیم خیابون ها رو دور دور کردیم. بعد هم رفتیم برای شام مرغ کنتاکی که من خیلی بدم میاد مخصوصن از سینه اش! لازم به توضیحه که مال من همش سینه بود. در این بین مرتب دوست کپل جان بهم زنگ میزد که پس کی میرسی خونه. (۲ روز پیشش اومده بود هیوجون رو برای ۲-۳ ساعت قرض کرده بود. حالا بعد از ۲ روز بدقولی٬ وقت گیر آورده بود و میخواست بیاد هیوجون رو تحویل بده خروس بی محل)
ساعت حدودای ۱۱ یا ۱۲ بود که بچه ها منو رسوندن خونه. بعد دوست کپل اومد و هیو جون رو آورد. بعلاوه یک ساک. نگو شازده ی احمق هیو رو زده زمین. فلاپش شکسته. تکه های فلاپ رو گذاشته بود تو ساک آورده بود.



بعد هم پرو پرو برگشته میگه این همون تیکه از فلاپش هست که خودتون شکسته بودین و با چسب چسبونده بودین!!! چسبش کنده!!!!!! یعنی من میخواستم چنان مشتی بزنم تو فکش که دندوناش خورد شه بریزه کف زمین. بعد دندوناشو بریزم تو یه کیسه بدم دستش و بگم این همون دندوناته که با چسب چسبونده بودیش. چسبش کنده شد.

ولی این کار رو نکردم. فقط نگاهش کردم. بچه پررو. حاضر نبود یه معذرت خواهی بکنه. حالا دقیقن نمیدونم باید چی کار کنیم. احتمالن باید سفارش بدیم از دبی یا ترکیه که اون تکه از فلاپ رو برامون بفرستن. بگذریم.
گذشت و تا ساعت حدود ۵ صبح شنبه کپل جان از راه رسید

آخه رفته بود سفر کاری. برام از مک دونالد دو تا بیگ مک گرفته بود

که گذاشتمشون تو یخچال برای نهار

بعد همون موقع دیگه طاقت نیاوردم و چمدونش رو باز کردم به دنبال سوغاتی های خودم. برام سه تا تی شرت آورده بود که هر سه رنگشون سفید بود

نیس خیلی نی قلیون تشیف دارم٬ قراره سفید بپوشم که چاقتر به نظر بیام آخه

البته من اصن به روی خودم نیاوردم که لجم گرفته. بعلاوه یک شلوار از بالا آزاد به رنگ صورتی. برای مادرم یک روسری. برای بابام یه تیشرت راه راه سفید+صورتی. یه ست لباس بچگونه (پسرونه) به رنگ نوکمدادی و سفید. برای مادر خودش دو تا پیراهن. که یکیش زمینه اش سفید بود و اون یکی زمینه اش سبز بود. برای خودش هم پن شیش تا تیشرت و یه دونه شلوار جین گرفته بود. یک عالمه هم شامپو و خمیردندون و قرص ماشین ظرفشویی و شکلات و حوله و صابون و از این جور چیزا آورده بود. بعد من وقت نشناس؟ به کپل گفتم که فلانی هیوجون رو آورده. ولی یه خرده اش رو تو ساک آورده. کپل زرد شد و به مرحله انکار رسید. هی گفت اذیت نکن! راستشو بگو. من هم هی راستشو میگفتم. بعد کپل دیگه از مرحله انکار در اومد و بلافاصله به مرحله باور رسید. درجا قرمز شد و عصبانی شد و قرار شد فردا صبح بره دوستش رو بکشه.
دیشب مادرشوهرم رو دعوت کردم. باقالی پلو با ماهیچه درست کردم که خیلی خیلی خیلی خوشمزه شده بود. + ژله بستنی با ۲ طعم پرتقال و طالبی + سالاد میوه. جداگانه یه عالمه هم کیوی و توت فرنگی و گوجه سبز و پرتقال رو به سیخ چوبی کشیده بودم که خیلی باحال شده بود.
قبل از اینکه کپل از سرکار برگرده زنگ زدم بهش و گفتم برای روز زن چی خریدی برام. اون هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت دادم دیگه کادوهاتو!!! هیچی دیگه. امسال کادوی روز زن با سوغاتی یکی شد برام. ولی باز امید داشتم وقتی میاد برام گل میخره. وقتی اومد یه کم تو حیاط حیرون بود. که من فکر کردم داره گل یا هر چیزی که به مناسبت روز زن برام خریده رو قایم میکنه که سورپرایز شم. بعد خودش اومد تو. هیچی دستش نبود. من هم تو دلم یه لبخند گنده زده بودم و داشتم قند آب میکردم. یه ربع گذشت دیدم خبری نیس. هر چی میگذشت بیشتر لجم میگرفت. تا اینکه طاقتم تموم شد و خیلی نامحسوس رفتم حیاط رو زیر و رو کردم. دنبال کادو. که لازم به توضیحه هیچی پیدا نکردم. شما باورتون نمیشه من حتی لای علف های توی باغچه را هم گشتم. بعد که هیچی پیدا نکردم برگشتم تو خونه. چون مهمون هم داشتم. نمیشد زیاد تنهاشون گذاشت. هنوز ولی به روی خودم نمی آوردم که دلم میخواد بزنم زیر گریه. بعد به خودم قبولوندم که کادو گرفتن زیاد برای من مهم نیست.
خلاصه مهمونی خیلی باحال بود. یک عالمه زدیم و رقصیدیم و خندیدیم. حتی بعد از اینکه مادرشوهرم رفت ما به رقص و پایکوبی ادامه دادیم و خوش گذروندیم. بعد هم که لالا کردیم. الان هم که من دارم مینویسم کپل هنوز خوابه
و من هنوز هم نفهمیدم دیشب تو حیاط داشت چی کار میکرد. آره دیگه.. اینطوریاس. این هم از اتفاقات این یکی دو روز گذشته. الان که خوب فکر میکنم٬ حدس میزنم احتمالن تو حیاط داشته هیوجون رو وارسی میکرده.
چقده این پست طولانی شدا.